ما، تاریخ و شخصیتهای سیاسی ایران- مروری بر خاطرات 15 سال گذشته

داشتم وبلاگ قدیمیم رو مرور میکردم و ناخودآگاه شروع کردم با مقایسه امروز. جالب بود تغییراتی که اتفاق افتاده بود. وقتی فی ل تر شد دیگه اونجا ننوشتم و بعدش از ترس شروع کردم به اسم مستعار نوشتن. اواخر دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی بود. هزینه هایی که هم سالان من پرداخت کردند و هیچوقت کسی پیدا نشد که در موردش توضیح بده. آخرین دیدار خاتمی رو یادم میاد که تو چشمهای همه ما نگاه کرد گفت که اشتباه میکردیم. او نیامده بود که نظام رو تغییر بده آمده بود تا حفظش کنه. بخاطر آقای خاتمی و مجلس اصلاحات که ریاستش بر عهده آقای کروبی بود بخاطر فعالیت سیاسی با 145 واحد گذرونده از دانشگاه اخراج شدم.(شدیم). توی کوی دانشگاه کتک خورده بودم. جلوی خونه آقای یزدی ریختن سرمون و تا میخوردیم زدنمون(1). دیگه رفتم (رفتیم) تو خفا. پرونده وبلاگ نویسها مطرح شد. سینا مطلبی و چندین نفر دیگه رو گرفتند. همین سینا مطلبی که با خانومش فرناز قاضی زاده الان تو BBC هستند. اونموقع تازه بچه دار شده بودند و چقدر نگران بودیم همه. روزنامه های جامعه، توس، نشاط و... یکی یکی بسته شدند. شمس، سازگارا، جلائی پور، بهنود، نیک آهنگ، نبوی، گنجی و ... رو گرفتندو حجاریان ترور شد. رفتیم جلوی بیمارستان کسری تا صبح. میترسیدیم تئوریسن اصلاحات رو تو بیمارستان نفله کنند. شاید همه ما از این خاطراتمون بتونیم کتاب بنویسیم.
هر کسی رفت به یه سویی. عده ای که دمشون یه جورایی بند بود به نظام یا موندند و حقوقشون رو گرفتند و سرکاراشون رفتند یا طناب غیبی اومد و بردشون اونور آب. عده ای مثل ماها چون به جایی بند نبودیم و از دیوار هیچ سفارت خونه ای بالا نرفته بودیم فقط هزینه دادیم. کتک خوردیم، اخراج شدیم. بیکار شدیم. باز خدا رو شکر اونقدر هم گنده نبودیم که مثل فروهر و پوینده و مختاری و سیرجانی اعدام انقلابی بشیم. سوختیم و ساختیم.
سالها گذشت اما نه اونقدر که بشه خیلی چیزها رو فراموش کرد. هنوز خیلی از زخمها خوب نشدند و با فشاری سر باز میکنند.
وقتی آقایون اصلاح طلب رو میبینم حالم ازشون بهم میخوره. چطور از شور جوانی ما سوءاستفاده کردند، پا روی شونه های ما گذاشتند و باز هم قصه های بی سرانجام همیشگیشون رو بخورد مردم میدن.
من که رهبر جنبش نبودم. ادعای رهبری هم نداشتم اما حداقل مردونه واستادم و حرفم رو زدم. سهراب، کیانوش و ... مگه آدم نبودند؟ مگه ادعای رهبری داشتند؟ ولی کشته شدند. هزینه از این بالاتر؟ وقتی میشنوم که عده ای میگن موسوی و کروبی رهبران جنبش سبز هستند اما چون تو ایران هستند نمیتونن حرف دلشون رو بزنند خندم میگیره. چه تحلیل آبکی و یخی! من میگم این حضرات به تغییر نظام چشم ندارند. خودشون هم هی تکرار میکنن که ما رهبر نیستیم. اما عده ای اصرار دارند که آقایون رو رهبر جلوه بدند و وقتی اعتراض کنی که خواسته هاشون با ما یکی نیست فریاد میزنند سرت که میخوای بگن مخالف ولایت فقیه هستند تا بگیرن بندازنشون زندان؟ این یعنی خودکشی؟!؟! کاش میشد موقع فریاد زدن خون کسانی که برای گفتن حرفشون ریخته شد و ادعای رهبری و راهبری و اتاق فکری نداشتند میومد جلوی چشماشون و حداقل توی دلشون میگفتند لعنت به رهبری که اندازه یه جوون 25 ساله جیگر نداره حرفش رو بزنه.
موسوی با نوشته و حرف داد میزنه که من معتقد به نظامم. خواستار بازگشت به قانون اساسی و دوران طلایی امام هستم عده ای سینه چاک میکنند که نه موسوی مخالفه نظامه ولی اگر بگه میندازنش زندان و از این قصه ها.
من به موسوی به عنوان رهبر بخشی از بدنه جنبش سبز معتقدم و احترام میزارم. اما اگر کسی دوست داره این مسئله رو به کل جنبش تعمیم بده حداقل من برام قابل قبول نیست.
عده ای مثل کدیور و مهاجرانی با یک تاکتیک نخ نما موسوی و کروبی رو انداختند جلو و پشتش دارند پشتک وارویه سیاسی میزند و شخصیت متضادی از این آقایون بخورد ملت میدن، ولی افسوس که ما مردمی هستیم که محکوم شدیم تاریخمون رو بدرازای تاریخ تکرار کنیم.
نسل ما از خاتمی شخصیتی ساخت که نبود. انتظاراتی داشتیم که اون تمایلی بهشون نداشت. یادم میاد وقتی برای بار دوم کاندید و رییس جمهور شد گریه کرد. نوشتم خاتمی گریه کرد نه برای اینکه نزاشتند کار کنه و مردم اصرار کردند بلکه اشک ریخت از مردمی که باور نکردند اون کسی نیست که رویاهاشون رو بواقعیت بدل کنه.
بازهم تکرار و اینبار موسوی جایگزین خاتمی شده. همه این افراد در تاریخ قابل قضاوت و دفاع هستند ولی این ما هستیم که با اصرار بر واقعیت قلب شده ازشون افراد منفور و غیر قابل دفاع میسازیم.
موسوی رو خوب میشناسم. بارها از نزدیک دیدمش و هر کسی بشناسدش با من موافقه که مردی صادق و رکه. اهل ترس نیست. مطمئنم که به تغییر نظام علاقه نداره نه اینکه باهاش کاملن موافق باشه که اگر بود ترسی از گفتنش نداشت. ولی هرکسی میگه موسوی بخاطر شرایط خفقان داخلی نمیتونه حرف دلش رو بزنه هنوز موسوی رو نشناخته. موسوی و کروبی ترس از هزینه دادن ندارند ولی قبول کنیم در ابعاد تغییرات و اهداف کاملن با ما هم عقیده هم نیستند. هرکسی اصرار به این مواضع داره ناخاسته داره موسوی و کروبی رو ترسو و بی غیرت معرفی میکنه.
هیچ رهبر با وجدان و با غیرتی از ترس زندانی شدن و هزینه دادن نمیره پشت مردم قائم بشه. خونه آخرش مطمئن باشید شیشه نوشابه فقط واسه ماهاست، نه تاجزاده، نه گنجی نه مهاجرانی نه کدیور و نه حتی خود دوست عزیزم ابطحی رنگ این چیزارو تو زندان ندیدند و نمیبینند. این جور هزینه ها فقط از جیب گشاد ما ملت معمولی بینام پرداخت شدنیه.
بگذاریم موسوی و دیگر فعالان سیاسی که در آینده و تاریخ کشورمون قابلیت دفاع دارند همینطور باقی بمونن و با ساختن شخصیتهای غیر واقعی موجب تکفیرشون نشیم. تکثر عقیده پایه دمکراسیه به بهانه اتحاد سعی در سرکوب بقیه نداشته باشیم. جامعه ای میتونه خواستار دمکراسی و آزادی باشه که دارای تنوع افکار و قابلیت تحمل مخالف رو داشته باشه.


پ.ن: برای دوستان خرده گیر عرض کنم که وقایع ذکر شده نه بر اساس تاریخ وقوع و نه بر اساس اهمیت ذکر شده. فقط بترتییبی که بذهنم رسید نوشته ام.

توضیحات.

1- میتینگ عمومی نهضت آزادی که بمناسبت تقلب هاشمی رفسنجانی بهرمانی و کنار زدن علیرضا رجایی تنها نماینده ملی-مذهبیها در انتخابات نمایندگان مجلس، جلوی خونه آقای یزدی برگزار شد که با حضور کفتارهای همیشه در صحنه حزب اللهی با زنجیر و قمه و چماق رنگ و بوی معنوی-اسلامی گرفت.



نظرات

  1. اين مطلب درد دل خيلي هاست.
    اصلاح طلبها گرگ در لباس ميش هستند و بسيار خطرناكتر از اصول گراها
    ان دوران با تمام تلخي هايش تجربه هاي بسيار پر بار و باارزشي را برايمان به ارمغان اورد .
    موفق و پيروز باشيد

    پاسخحذف

ارسال یک نظر

Thanks for your comments.

پست‌های پرطرفدار